تبليغاتX
گروه اینترنتی انتظار یار
 
بسم الله الرحمن الرحیم  به وبلاگ  گروه اینترنتی انتظار یار  خوش آمدید

                  گروه اینترنتی انتظار یار 

   

                

     

  

  

 
  اللهم صلعلی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
 

آخرين مطالب ارسالي سایت
منجی و منجی باوری! دوشنبه پانزدهم مهر 1387
منجی و منجی باوری! دوشنبه پانزدهم مهر 1387
منجی و منجی باوری! دوشنبه پانزدهم مهر 1387
منجی و منجی باوری! دوشنبه پانزدهم مهر 1387
حق خوري تو روز روشن - قسمت اول جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387
حاکم آسمانی جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387
شرح جلوه جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387
زیباترین غریب! جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387
ای بهانه تمام اشک های صبح جمعه ام جمعه بیستم اردیبهشت 1387
جواز یاوریت عطایمان کن! جمعه بیستم اردیبهشت 1387
 
آلبوم تصاویر منتخب سایت
 
فهرست اصلي
صفحه اصلي
آرشيو مطالب
عناوين مطالب
لينکستان
تماس با ما
 
آرشيو مطالب
مهر 1387
اردیبهشت 1387
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
 


شرح جلوه
دیده ای نیست نبیند رخ زیبای تو را

 نیست گوشی که همی نشنود آوای تو را

 هیچ دستی نشود جز بر خوان تو دراز

 کس نجوید بجهان جز اثر پای تو را

 رهرو عشقم و از خرقه و مسند بیزار

 بدو عالم ندهم روی دل آرای تو را

 قامت سرو قدان را به پشیزی نخرد

 آنکه در خواب ببیند قد رعنای تو را

 به کجا روی نماید که تو اش قبله نه ای

 آنکه جوید به حرم منزل و مأوای تو را

 همه جا منزل عشق است که یارم همه جاست

 کور دل آنکه نیابد بجهان جای تو را

 با که گویم که ندیده است و نبیند بجهان

جز خم ابروی و جز زلف چلیپای تو را

 دکه علم و خرد بست، در عشق گشود

 آنکه می داشت بسر علت سودای تو را

 بشکنم این قلم و پاره کنم این دفتر

 نتوان شرح کنم جلوه والای تو را

 

  دیوان اشعار

 حضرت امام خمینی (رضوان الله تعالی علیه)

SocialTwist Tell-a-Friend

منتظر کوچولو جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387  نظر بدهيد!
ای بهانه تمام اشک های صبح جمعه ام
 ای بهانه تمام اشک های صبح جمعه ام

  ناله های ندبه ام !

  چه می شود به این نگاه بی رمق

  نظر کنی!

   ***

  فارس حجاز !

  یار دلنواز !

  کی شود برای لحظه ای امید من

  ز سرزمین سینه ام گذر کنی!

  ***

  تمام راه های آسمان برای توست

  و چشم های خسته زمینیان

  بیا بیا !!

  چرا ز آمدن میان خاکیان حذر کنی ؟!

  ای ستایش از سنایش تو شرمناک!

  آسمان آبی نگاه تو

  حکایت تمام عاشقانه هاست.

  کی شود مرا به جرعه ای از این نگاه

  میهمان کنی؟!

  ***

  ای سرود هر پگاه یاس و رازقی!

  وی نوای چلچله وه وقت صبح !

  بیا نظاره کن به صحن سینه ام !

  چه می شود که آسمان قلب خسته مرا

  برای یک حضور پر شکوه میهمان کنی ؟!

  سیدمحسن بنی فاطمی

SocialTwist Tell-a-Friend

منتظر کوچولو جمعه بیستم اردیبهشت 1387  نظر بدهيد!
خدای من!
 

خدای من !

 

 خدای من!

 بعزتت سوگند که جز تو مر گناهان خویش را بخشنده ای نمی یابم و شکستگی خویش را جز تو پیوندی نمی بینم

من اینک با بالهای تواضع به بارگاه تو بازگشته ام و پیشانی خشوع و خواری خویش بر درگاه قدرتت نهاده ام.

 اگر از در رحمت خویش برانیم به کدامین در پناهنده شوم و اگر از قله رأفتت فرو افکنیم به کدامین دامنه بگریزم؟... که صد افسوس از خجلت و رسوائیم و... هزار افغان از توشه راهم.*

 

آمین یا رب العالمین

 

  * دریافتی از مناجات خمس عشر (التائبین)/ به قلم سید مهدی شجاعی

 

واحد ادب و هنر

 

 

SocialTwist Tell-a-Friend

منتظر کوچولو شنبه چهارم شهریور 1385  نظر بدهيد!
جور وا جور

تپش قلم

? دانا در سكوت فرياد مي زند و نادان با فرياد ساكت مي شود!

? بزرگ ترين حقي كه ديگران بر گردن تو دارند، كوچكتر است از كوچكترين حقي كه «خود» بر گردن خويش داري، از «خودسازي» غافل مباش.

?آنگاه كه چرخ زندگي حول محور حوادثي چرخيد كه محال پنداشته مي شد، به تماشاي ظهور «اراده برتر» بپردازيد»!

***

دو کلمه حرف حساب

لغزش زبان : آدمی از لغزش زبانش آسیبی می بیند که هرگز از لغزش پایش چنان آسیب نمی بیند، چه اینکه لغزش او در گفتار سرش را بر باد می دهد، و لغزش پایش به آرامی بهبود می یابد. (آیت الله حسن زاده آملی)

 بهترین شکار : از دانشمندی پرسیدند بهترین شکار کدام است؟

  گقت : شکار دلهای خلق، زیرا اگر دلهای آنان را به دست آوری همه چیز از پی او خواهد آمد و در هیچ چیز از تو مضایقه نخواهند کرد.

***

داستانک

>>فقر<<
 

پسرك در حالي كه گاري دستي اش را هل مي داد، داد مي زد: «نون خشكيه... نون خشك...» در ميان فريادهايش، صداي شكمش را شنيد كه از فرط گرسنگي به قار و قور افتاده بود. به سمت خانه اي كه بوي غذايي لذيذ از آن به مشامش مي رسيد رفت. تكه اي نان از گاري اش برداشت و با حرص و ولع شروع به خوردن كرد.

 

 

تهیه شده در گروه اینترنتی انتظار یار

 

 

SocialTwist Tell-a-Friend

منتظر کوچولو پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385  نظر بدهيد!
متفرقه

طپش قلم

 ? اميد، ساحل درياي زندگي است.

 ?اگر سازنده زندگي نباشي، بازيچه آن مي شوي!

 ?اگر از بدكاران مي نالي، به اصلاح خود بپرداز تا مطمئن باشي كه يكي از بدها را كم كردی!

 

دو کلمه حرف حساب

 دنیا: مالک دنیا باشید نه مملوک آن. بعد از موت، خداوند انسان را مالک آسمان و زمین می کند. انسان قبل از موت مملوک است. مرحوم اسماعیل دولابی

 

 دهن آلوده: الهی دهن آلوده را با کتابت چه کار؟ که «لا یمسه الا المطهرون»!

 وای برآن مرشدی که دهنش پلید ات؛ چه آن نارشید خود شیطان مرید است؛ اگر در آشکار بر یزید است در پنهان  با یزید. آیت الله حسن زاده آملی

 

تهیه شده در گروه اینترنتی انتظار یار

 

SocialTwist Tell-a-Friend

منتظر کوچولو یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385  نظر بدهيد!
رشوهای علاقمند کردن فرزند به مطالعه

50روش ساده براي علاقه مند کردن فرزند به مطالعه

 

 نويسنده : کتي اِي – زاهلر

مترجم : سارا رئيسي

 نشر : صابرين

بخش اول ـ مطالعه را با هم تجربه کنيد

 - بگذاريد فرزندتان ببيند که شما مي خوانيد

 - اطلاعاتي را که مطالعه به دست مي آوريد، تقسيم کنيد

 - با صداي بلند بخوانيد

 - روزنامه را خانوادگي بخوانيد

 - تشويق کنيد که نسل هاي مختلف با هم بخوانند ( خواندن بين نسلي)

 - تشويق کنيد که بچه هاي يک نسل با هم بخوانند ( خواندن هم نسلي)

 - با صداي بلند با همديگر بخوانيد

 - درباره ي مطالب مورد علاقه ي خود در خانواده صحبت کنيد

 - صحنه هاي مورد علاقه ي خود را در خانواده اجرا کنيد

 - خواندن کتاب هاي مورد علاقه ي خود را به فرزندانتان توصيه کنيد

 - براي خواندن دليل هاي عملي بياوريد: خريد

 - براي خواندن دليل هاي عملي بياوريد: آشپزي

 - براي خواندن دليل هاي عملي بياوريد: تعميرخانه

 - براي خواندن دليل هاي عملي بياوريد: کارهاي دستي

 - براي خواندن دليل هاي عملي بياوريد: شغل شما

 بخش دوم - مطالب خواندني را در دسترس قرار دهيد

 - در خانه مطالب خواندني داشته باشيد

 - به هر جايي که مي رويد همراه خود کتاب ببريد

 - در اختيار بچه هاي مريض، کتاب و مجله قرار دهيد

 - به عنوان پاداش به فرزندانتان کتاب يا مجله بدهيد

 - کارهايي را اختراع کنيد که به خواندن مربوط مي شود

 - مجلات کودکان را مشترک شويد

 - براي فرزندتان يک دوست مکاتبه اي پيدا کنيد

 - در خانواده داستان هاي تجربه ي زباني خلق کنيد

 - براي خانواده دفتر يادگاري درست کنيد

 - مراجعه به کتابخانه را در روال کارهاي جمعي خانواده قرار دهيد

 - به نمايشگاه هاي کتاب برويد

 - فرزند خود را با کتاب هاي سري آشنا کنيد

 - داستان هايي را پيدا کنيد که فيلم يا کارتون آن نيز ساخته شده است

 - از کتاب هايي که موضوع آن جشن هاي ملي و مناسبت هاي مذهبي است استفاده کنيد

 - براي تابستان يک برنامه ي مطالعه تنظيم کنيد

 - در سفرهاي طولاني با ماشين کتاب بخوانيد

 - به نوار قصه گوش کنيد

 بخش سوم - رفتار بچه ها را اصلاح کنيد.

 - اطمينان حاصل کنيد که فرزندتان براي خواندن آمادگي دارد

 - خواندن فعال را تشويق کنيد

 - اجازه بدهيد بچه ها به موضوعي علاقه مند شوند و آن را دنبال کنند

 - به بچه هايي که نمي توانند بخوانند اجازه بدهيد قصه را از روي تصاوير تعريف کنند

 - از بچه ها بخواهيد پس از شنيدن داستان آن را دوباره تعريف کنند

 - از بچه ها بخواهيد داستان ها را ارزيابي کنند

 - بين داستان ها و زندگي بچه ها ارتباط برقرار کنيد

 - بچه ها را تشويق کنيد با شخصيت ها همانند سازي کنند

 - بين کتاب ها رابطه برقرار کنيد

 - بچه ها را تشويق کنيد پاسخ خود را از کتاب بگيرند نه از شما

 بخش چهارم - رفتار خود را تغيير دهيد

 - از واژه ها لذت ببريد و اين لذت را نشان بدهيد

 - افق هاي فرزندتان و افق هاي خود را گسترش دهيد

 - محيط مناسبي براي خواندن فراهم کنيد

 - تلويزيون را به طور دائم روشن نگذاريد، بلکه از آن عاقلانه استفاده کنيد

 - با معلم فرزندتان همکاري کنيد

 - انتظار بالايي داشته باشيد

 - تفاوت هاي بين بچه ها را به رسميت بشناسيد

 - آرام باشيد

 

تهیه شده در گروه اینترنتی انتظار یار

واحد ادب و هنر

 

SocialTwist Tell-a-Friend

منتظر کوچولو جمعه سی ام تیر 1385  نظر بدهيد!
جور وا جور

طپش قلم

 ? تار دل، مي نوازد و مي شكند و مي شكند و زيباتر مي نوازد!

 ?بزرگ ترين حقي كه ديگران بر گردن تو دارند، كوچكتر است از كوچكترين حقي كه «خود» بر گردن خويش داري، از «خودسازي» غافل مباش.

 ? بردن همه چیز نیست؛ اما تلاش برای بردن چرا

***

دو کلمه حرف حساب

 خود را میهمان خدا دیدن: در مهمانی خدا وقتی صاحبخانه را شناختی، مشاهده جمال او سیرت می کند و دیگر از غذا می افتی. بدون غذا سیر و بدون ثروت غنی خواهی بود. مرحوم اسماعیل دولابی

***

نیازمندیها

 مطمئن باشيد دوباره زمين را خواهيد ديد. با هواپيماي ما سفر كنيد به خدا اسممان بد در رفته.

مؤسسه هواپيمايي «ديدار به قيامت»

***

امروز با حافظ

 كنون كه بر كف گل جام باده صاف است / به صد هزار زبان بلبلش در اوصاف است

بخواه دفتر اشعار و راه صحرا گير / چه وقت مدرسه و بحث كشف كشاف است

کلام نور

حضرت رسول اكرم صلي الله عليه و آله و سلم مي فرمايد:

وقتي مي خواهي عيوب ديگران را ياد كني، عيوب خويش را بياد آر
كنزالعمال، ج ،۳ ص ،۵۸۶ ح ۸۰۲۷

 

 

تهیه شده در گروه اینترنتی انتظار یار

واحد ادب و هنر

 

 

SocialTwist Tell-a-Friend

منتظر کوچولو جمعه سی ام تیر 1385  نظر بدهيد!
اولین شرط عشق

مثنوي عاشقان

 

***

 

بيا عاشقي را رعايت كنيم

ز ياران عاشق حكايت كنيم

 

از آن ها كه خونين سفر كرده اند

سفر بر مدار خطر كرده اند

 

از آن ها كه خورشيد فريادشان

دميد از گلوي سحر زادشان

 

غبار تغافل ز جانها زدود

هشيواري عشقبازان فزود

 

عزاي كهنسال را عيد كرد

شب تيره را غرق خورشيد كرد

 

حكايت كنيم از تباري شگفت

كه كوبيد درهم، حصاري شگفت

 

از آن ها كه پيمانه «لا» زدند

دل عاشقي را به دريا زدند

 

ببين خانقاه شهيدان عشق

صف عارفان غزلخوان عشق

 

چه جانانه چرخ جنون مي زنند

دف عشق با دست خون مي زنند

 

سر عارفان سرفشان ديدشان

كه از خون دل خرقه بخشيدشان

 

به رقصي كه بي پا و سر مي كنند

چنين نغمه عشق سر مي كنند:

 

«هلا منكر جان و جانان ما

بزن زخم انكار بر جان ما

 

اگر دشنه آذين كني گرده مان

نبيني تو هرگز دل آزرده مان

 

بزن زخم، اين مرهم عاشق است

كه بي زخم مردن غم عاشق است

 

بيار آتش كينه نمرود وار

خليليم! ما را به آتش سپار

 

در اين عرصه با يار بودن خوش است

به رسم شهيدان سرودن خوش است

 

بيا در خدا خويش را گم كنيم

به رسم شهيدان تكلم كنيم

 

مگو سوخت جان من از فرط عشق

خموشي است هان! اولين شرط عشق

 

بيا اولين شرط را تن دهيم

بيا تن به از خود گذشتن دهيم

 

ببين لاله هايي كه در باغ ماست

خموشند و فريادشان تا خداست

 

چو فرياد با حلق جان مي كشند

تن از خاك تا لامكان مي كشند

 

سزد عاشقان را در اين روزگار

سكوتي از اين گونه فريادوار

 

بيا با گل لاله بيعت كنيم

كه آلاله ها را حمايت كنيم

 

حمايت ز گل ها گل افشاندن است

همآواز با باغبان خواندن است

 

زنده ياد سيد حسن حسيني

 

 

 

تهیه شده در گروه اینترنتی انتظار یار

 

 

SocialTwist Tell-a-Friend

منتظر کوچولو جمعه سی ام تیر 1385  نظر بدهيد!
محقق
 

محقق

 کارش تحقیق بود، بر روی مردم و رفتارهاشان. دوست داشت که ساعتها روی چهارپایه ای جلو در خانه بنشیند و زندگی مردم را بنگرد. می نوشت و می نوشت و می نوشت. کتابش آن سال کتاب اول و برگزیده در زمینه تحقیق جامعه شناسی عامه مردم شد. چند سال بعد... وقتی از دنیا رفت. یکی از شاگردان داستان زندگی اش را نوشت. او در کتابش آورد:«عامه مردم در موردش چنین نظری داشتند: او مردی فضول بود که کارش دخالت و سرکشی در زندگی مردم بود.»

 

تهیه شده در گروه اینترنتی انتظار یار

 

 

SocialTwist Tell-a-Friend

منتظر کوچولو دوشنبه دوازدهم تیر 1385  نظر بدهيد!
داستانک: نایب الزیاره ... پایانی

                                                          داستانک :

نــایــب الــزیـــاره

(قسمت پایانی)

***

صبح روز بعد ... پس از تولد دوباره خورشید بود که در شیپور اغاز حرکت قافله دمیده شد. بارها بر چهارپایان آویخته شد، کجاوه ها علم شد، مشکها و کوزه ها سیرآب شدند و زنان با پوشاندن لباس گرم بر تن کودکان، آنان را در آغوش پناه دادند، همه پیز مثل همیشه بود با این تفاوت که نقل خوابی، دهان به دهان می چرخید. و در این میان، رخی بدون توجه به تذکرهای مکرر قافله سالار، میرعلی را هنوز در حلقه دستان خود محصور کرده بودند و شرط رهایی اش را بیان مجدد خوابی که دیده بود، قرار داده بودند. میرعلی، با لبخند رضایتی که بر لب داشت، گفت:

 ــ شما همگی شاید بدانید که برادر مرحومم، ملامیرصادق تبریزی، هنوز به حج مشرف نشده بود و من نیز از آغاز سفر و خصوصا از بعد از بازگشت از حجاز، در این افسوس و حسرت بودم که کاش او نیز با من همسفر می شد تا آنکه چندی پیش خبر مسافرتش به عالم آخرت را شنیدم و بیش از هر چیز از اینکه می دانستم به دلیل ترک واجب، در پیشگاه پروردگار مؤاخذه خواهد شد، نگران و دلشکسته بودم؛ تا آنکه شب گذشته خواب شیرین و عجیبی دیدم ...

 او را دیدم که در جایگاهی نیکو و در کمال خوشی و راحتی به سر می برد. شگفت زده شدم و پیش از آنکه لب به سخن بگشایم، او گفت :

 ــ نگران من نباش. زیرا من از نجات یافتگانم.

 علت را جویا شدم که گفت : « پس از مرگ، مرا پای حساب بردند و به جرم ترک فریضه حج ما را در یک نقطه تاریک و وحشتناک و بدبو زندانی کردند و دچار کیفر کردارم شدم.»

 ملامیرصادق در حالی که برق شادی در چشمانش می درشید، گفت :

 ــ تو راست می گویی، اوضاع من پیش از این، همان بود که می اندیشیدی. تا آنکه به مادرم فاطمه زهرا(س) متوسل شدم و از او طلب دادرسی کردم. گفتم درست است که ترک فریضه کرده ام، اما من عمری از حسین عزیزت سخن گفته ام؛ شما مرا نجات دهید.

 در این وقت صدای گریه، از گوشه و کنار جمعیت حاضر، شنیده شد.

 ــ پس از این توسل بود که در زندانم گشوده شد و مرا نزد مادرم بردند و ایشان امر مرا به امیرالمؤمنین علی(ع) واگذار نمودند و از ایشان خواستند تا در حقم کاری کنند و نجاتم را از خداوند بخواهند. اما ایشان در جواب فرمودند: « دخت گرامی پیامبر(ص) : ایشان بارها روی منبر، به مردم گفته است که اگر کسی فریضه حج را در صورت امکان و توان ترک کند، هنگام مرگ به او گفته می شود: یهودی یا نصرانی یا مجوسی بمیر! اکنون او خودش ترک کرده است؛ من چه کنم؟»

 میر علی نفسی تازه کرد. حالا قافله سالار هم در میان جمعیت با دقت سخنان را گوش می کرد .

 ــ مادرم با وجود سخنان علی(ع) می فرمود: راهی برای نجات او بیابید. علی(ع) فرمودند: تنها یک راه به نظر می رسد که خداوند، او را ببخشاید و آن این است که از فرزندت مهدی(عج) بخواهی، امسال به نیابت او حج کند. و مادرم چنین فرمودند و ایشان پذیرفتند. آنگاه مرا به این باغ زیبا و پرطراوت آوردند.

 کاروان، حرکت نرم و سنگین خود را آغاز کرده بود. میرعلی با خاطری شاد، خویش را در مسیر عبور و نوازش نسیم صبحگاهی قرار داده بود، و زیر چشمی جوانک را دید که انگشتش را لای کتابچه نیمه باز قرار داده و با صدای بلند، فکر می کند: چه امام مهربانی که حتی مردگان عصر خویش را از یاد نمی برد و به نیابت از آنها حج می گذارد....

  به قلم شیدا سادات آرامی ، موعود 61 .

*******

تهیه شده در گروه اینترنتی انتظار یار

 

 

SocialTwist Tell-a-Friend

منتظر کوچولو شنبه نهم اردیبهشت 1385  نظر بدهيد!
داستانک: نایب الزیاره ... سوم

                                                       داستانک :

نــایــب الــزیـــاره

(قسمت سوم)

***

... ساعاتی از وارد شدن قافله به کاروانسرا می گذشت، چهارپایان سبک از بارها و پس از خوردن علوفه، در جای مخصوص خود آرام گرفته بودند. جمعیت درون اتاقک میان پتوها، خود را چپانده بودند. هرچه زمان می گذشت، همهمه های میانشان رفته رفته، به زمزمه هایی و سرانجام به سکوتی غمبار مبدل می شد. تنها در گوشه ای از کاروانسرا، قافله سالار و چند تن از مردان از جمله، میرعلی و جوانک، گرد آتشی که برپا کرده بودند، جمع شده بودند. ابتدا سخن از مقدار مسافت باقی مانده تا بیابان عثمانی و از آنجا به سمت آذربایجان پیش آمد و اینکه جوانک گفته بود از آن قافله جا مانده و مجبور شده با قافله دیگری که دوماه بعد عازم حج بوده، خود را به حجاز برساند. در این وقت قافله سالار که دستش را بالای آتش نگه داشته بود، پرسید:

 ــ ببخشید، حاجی میرعلی! چرا برادرتان ملامیرصادق با شما همسفر نشدند؟

 میرعلی پس از مکث کوتاهی جواب داد:

 ــ اگر خدا بخواهد سال آینده خواهد آمد، ایشان از مدتها قلب قول روضه و منبر داده بود، خب، امسال به همین دلیل نتوانست بیاید.

 جوانک ژرف در چشمان میرعلی نگریست و پرسید:

 ــ عجب، شما اسمتان حاجی میرعلی است. ببخشید، شما با آن مرحوم ملامیرصادق نسبتی دارید؟

 میرعلی پاسخی نداده بود که قافله سالار پیشدستی کرد و گفت :

 ــ در تبریز، یک ملامیرصادق روضه خوان داریم که ان هم مرحوم نیست بلکه زنده است و...

 اما جوانک را دید که بانش را میان دندان گرفته و حاجی میرعی را که مفسش به تندی می زد؛ سکوت کرد و مات و مبهوت به شعله های آتش خیره شد. دیری نپایید که قطرات داغ اشکی که از قلب مچاله شده میرعلی جریان داشت، از منفذهای چشمانش به بیرون جهید و هق هق ناله اش به هوا برخاست.

***

 از آن شب پر اندوه، دو شب دیگر می گذشت و امشب هم که رخت بر می بست، فردا پس از طلوع آفتاب، قافله بار دیگر بر سینه صاف و نرم صحرا خزیدن می گرفت. و در این مدت جز گریه و اندوه و سکوت ممتد آزاردهنده، چیزی از میرعلی دیده نشد. جوانک نیز پس از انکه فهمید، با سؤالی نابجا، به همین راحتی در عرض چند دقیقه اندوهناکترین خبر را به میرعلی داده، چنان شرمنده شده بود که روی نزدیک شدن به او را نداشت. اما میرعلی بیش از هر چیز به حال و احوال پس از مرگ برادرش می اندیشید، سپس ساعتی دیگر که جوانک از میدان کاروانسرا می گذشت، او را صدا زد و نزد خویش خواند، جوانک آرام روی خاک سرد کاروانسرا نشست، کنار میرعلی.

 ــ شرمنده ام حاجی! من نمی دانستم امس شما چیست وگرنه اینقدر بی مقدمه و بدون فکر، آن سؤال را نمی کردم.

 میرعلی دستی بر شانه جوانک زد و گفت :

 ــ اگر تو این خبر را نمی دادی، من سرانجام پس از یک هفته خبردار می شدم.

 ــ درست است، اما نمی خواستم من آن کسی باشم که شما را در عزا می نشاند.

 میرعلی به جمعیتی که داشت زیر نور غم انگیز غروب خورشید بارهای سفر را بار دیگر و پس از چند روز استراحت جمع می کرد، نگاهی انداخت و ادامه داد :

 ــ ما همه روزه، چون این مسافران، باید آماده سفری ناخواسته باشیم. دنیا کاروانسراست و هریک از ما حلقه هایی از زنجیره به هم پیوسته قافله ها.

 ــ شما که اینطور فکر می کنید، پس چرا این اندازه از خبر رحلت ملامیرصادق، آشفته شدید؟

 میرعلی آهی جانکاه بیرون داد و در حالی که بالاپوش را به خود می چسباند، گفت :

 ــ من از آنکه اراده پرودگارم محقق شده، اندوهناک نیستم، آنچه فکرم را پریشان ساخته، واجب عمل نشده و دَینی است که می دانم گریبان برادرم را خواهد گرفت.

 جئانک کنجکاوی کرد :

 ــ واجب عمل نشده ؟!

 ــ بله، او همیشه می گفت: می خواهم سرباز خوبی برای آقا باشم. همه فکر و ذهنش منبرهایش بود. ناخواسته، سفر حج را به تأخیر می انداخت. نمی دانم، شاید فکر مرگ را نمی کرد.

 سپس خاموش ماند و به گلوله سرخ رنگ و گداخته ای که تمام تلاشش را می کرد تا دیرتر در زمین آب شود، نگریست و با خود اندیشید؛ خورشید هم از مرگ می گریزد، با آنکه می داند، فردا بار دیگر متولد خواهد شد.

 ... ادامه دارد!!!

 

تهیه شده در گروه اینترنتی انتظار یار

 

 

SocialTwist Tell-a-Friend

منتظر کوچولو پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385  نظر بدهيد!
داستانک: نایب الزیاره ... دوم

                 داستانک :               

نــایــب الــزیـــاره

(قسمت دوم)

***

... میرعلی، لبخند خشکی بر لب نشاند و چشم از جوانکی که ناآشنا می نمود برگرفت و به روبرو خیره شد. به صحرایی که سخاوتمندانه قافله ها را از دل خود عبور می داد. هزاران قافله، مثل قافله خودشان که تشکیل شده بود، از تعداد زیادی استر و اسب و قاطر، که نرم و آرام به دنبال هم حرکت می کردند و مسیر هر یک بسته به همان راهی بود که چهارپای جلویی طی می کرد. حلقه ای که نخستین زنجیره، راه بلد صحرا را با خود حمل می کرد. خورشید نیز رو به افول گذاشته بود و وزش باد پاییزی که بوته های خارهای بیابانی را بازی می داد، صورتش را کمی سوزاند. بالاپوش را به خود چسباند و سرش را میان یقه اش فرو برد. یادش آمد شبیه همین باد را روی صورتش احساس کرده بود، اواخر زمستان در حیاط مسجد وقتی ملا، دست بر شانه اش گذاشته و رخ در رخ او نگریسته بود که :

 ــ آقا میر علی تو باز هم داری حرف خودت را می زنی. من از ماهها پیش قول داده ام و ضمنا امسال هیچ گونه آمادگی برای حج ندارم. بی شک من هم تشنه سفر حجم. اما چه کنم که نمیتوانم؛ گرچه قصدم این نیست که واجب خدا را به خاطر عملی غیر از او ترک کنم. من نیز جهت برپایی شعائر اسلام و مجلس اباعبدالله الحسین(ع) میخواهم بمانم. آقایم بر احوالم آگاه است.

 سپس محاسن سفیدش را میان مشت گرفت و در حالی که قطرات زلال اشک در چشمانش متولد می شدند، گفت :

 ــ من سالهای سال است که در آرزوی چنین سفری بسر می برم. پس تو چطور اندیشی که از آن روی گردانم. برو برادر و در آنجا از خداوند بخواه که برای من نیز حجی مقبول ثبت شود.

 ــ بفرما! شیر تازه! ... حاجی! ... با شما هستم.

 میرعلی به خودش آمد. همان جوان ناآشنا بود. با بدنی لاغراندام و لباسی خاص مردان آذربایجان و شالی بر کمر بسته؛ درست شبیه لباس میرعلی. شترش را کنار شتر او می راند تا راحت تر با او هم صحبت شود. پیاله شیر را پیش کشید، که گفت :

 ــ شب در بیابان سرد است، خصوصاً که فصل پاییز در راه باشد. اگر بخواهی از هم اکنون که تازه غروب است خودت را میان بالاپوش محصور کنی، پس نیمه های شب چه خواهی کرد؟! بیا شیر را بنوش که از درون گرم شوی.

 میرعلی شیر را سرکشید، جوانک پیاله را در خورجینش گذاشت و گفت :

 ــ به نظرم آدم کم حرفی می آیی، اما به نظر من، گاهی افراد کم حرف ـ به عکس ـ پرحرفهایی هستند که در ذهن خویش آنقدر گرم صحبت و گفت و گو هستند که دیگر فرصتی برای سخن با دنیای خارج از ذهن خود پیدا نمی کنند.

 میرعلی لبخند کم رنگی بر لب نشاند، به کم رنگی خورشید رنگ و رورفته ای که در انتهای ناپیدای صحرا برزمین فرو می رفت و زیرلب گفت :

 ــ جوانک! کاش مرا با ذهنم تنها می گذاشتی که به قول خودت حرفهای زیادی با او دارم.

 اما او زمزمه میرعلی را نشنید، چرا که بار دیگر ادامه داد:

 ــ گویا نخستین بار است که سفر می کنید؟

 ــ بله همین طور است.

 ــ من نیز مانند تو بودم تا آنکه سالها پیش روزی برای منبر و روضه، روحانی سیدی را به منزل دعوت کردم که بحث بر سر عمل به تکلیف شد و حدیث خواند که اگر کسی فریضه حج را در صورت امکان و توان ترک کند، وقت مرگ به او گفته می شود، یهودی یا نصرانی یا مجوس بمیر! و مرا منقلب ساخت و اینک مرتبه چندم است که به حج مشرف می شوم.

 پس دست در کیسه آویخته بر شترش کرد و کتابجه کوچکی را درآورد و افزود:

 ــ این کتابچه دست نویس را نیز او به من داده، قسمتی از دعاهای مربوط به حضرت صاحب الزمان(عج) است، بخشی دیگر درباره پیشرفت علم در آخرالزمان.

قلب میرعلی به شدت تپید. ظاهر کتابچه، شبیه همان بود که ملامیرصادق قبل از سفر به او داده بود؛ اما چیزی نگفت، شاید اشتباه حدس زده بود. هرچه بود، جوانک غریبه می نمود، با سخن جوانک متوجه او شد:

ــ هرچند تا به حال خیلی فرصت نکرده ام آن را بخوانم اما این بار با خودم آوردم شاید در این سفر موفق شوم.

سپس آنرا در جیب لباس بلندش گذاشت، پس چشمانش را ریز کرد و در حالی که به دور دست اشاره می کرد، گفت :

 ــ آنجا کاروانسرا است. یادش بخیر، نخستین بار چقدر مشتاق بودم آنجا را ببینم.

 ــ مگر اکنون مشتاق نیستی؟!

 ــ چرا، اما ماتم سنگین و اندوهی آزار دهنده، قلبم را می فشرد.

 و نخواست ادامه دهد، سپس بلافاصله پرسید:

 ــ ببینم، گفتی نخستین بار است سفر می کنی؟ پس باید خیلی دلت تنگ شده باشد؟!

 ــ معلوم است. خصوصاً که این همه از آنها دور و بی خبر بوده ام.

  و بدون توجه به حضور جوانک بقچه سفید رنگی درون خورجینش، که اولین بار سولماز آن را برایش پیچیده بود، دست کشید. چقدر به میرعلی سفارش کرده بود که هرجا نگاهت به بغچه افتاد  خواستی مُحرم شوی، یادی از من هم بکنی. و حالا در راه بازگشت، بازهم نگاهش افتاده بود به آن. اشک در چشمانش حلقه زد. چقدر دلش برای او و بچه ها و ملا میر صادق تنگ شده بود. احساس کرد، سالهاست آنها را ندیده. دست خودش نبود؛ برای هرکسی که دوستش داشت، همینطور می شد و برای کسی بیش از همه آنها دلتنگ شد. چون راه نابلدی می نمود که در بیابانی تاریک و ترسناک طی طریق می کند و راهنمایش پنهان از چشمش، دورادور او را می پاید. یا شاگردی که استادش، با تکالیفی سنگین، تنهایش گذاشته و زمانی نه چندان دور، برای امضای تکالیف خواهد آمد. همیشه همینطور بوذ و شاید اگر همین احساس را نداشت، او هم چون خیلی ها، دیگر این همه بی تاب آقایش نمی شد و اصلا فراموش می کرد که کسی خواهد آمد و برای آمدنش علایم و نشانه هایی گفته اند و می توان هر بامداد و بعد از هرنماز و هرهفته صبحها و غروبها، با عباراتی شیوا و دلنشین او را صدا کرد. یاد جوانک افتاد و کتابچه ای که گفت: سالهاست آنرا به خاطر دلمشغولیهایش نخوانده و فراموش کرده وگرنه او هم آقا را دوست دارد، به خودش آمد، هوا تاریک شده بود و آسمان با پولکهای درخشان، خودنمایی می کرد. جوانک نیز پشت سرش بود. حالا چند قدمی ِ کاروانسرا قرار داشتند.

 ... ادامه دارد!!!

 

 

تهیه شده در گروه اینترنتی انتظار یار

 

 

SocialTwist Tell-a-Friend

منتظر کوچولو سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385  نظر بدهيد!
داستانک:نایب الزیاره ... اول

                                                    داستانک: 

نـــایـــب الـــزیـــارة

میرعلی صفحه ای را ورق زد، بعد انگشتش را لای کتابچه نبمه بار قرار داد.  حرکت نرم شتری که بر آن سوار بود، آنهم در فضای ساکت و خواب آور صحرا سرش را سنگین کرده بود؛ و اما بیش ازآن، هضم مطالبی که می خواند کمی دشوار می نمود. با خود اندیشید، مگر می شود فاصله چندماهه تا حجاز را در عرض چند ساعت طی کرد. مگر یک اسب یا شتر چقدر می تواند سریع بدود و بعد از کمی فکر به یاد ماشین های دودی افتاد که ملامیرصادق در پایتخت دیده بود و گفته بود که خیلی از درشکه و قاطر و اسب سریع تر می رود. اندیشید، اگر اینطور که در این کتاب آمده، علم و دانش بشر به اندازه ای رشد می یابد که می تواند وسیله ای بسازد که فرسنگ ها را در عرض چند ساعت طی کند و زمانی می شود که یاران حضرت(عج) در نیمه شبی از نقاط مختلف جهان فراخوانده می شوند و آنها تا پیش از صبح خود را در مکه نزد حضرت(ع) می رسانند. صرف نظر از آنکه منظور از بر ابر سوار بودنشان حمل طی الارض نمودن آنها نباشد، پس چگونه اینهمه فاصله... کتاب را در خورجینی که در دوطرف شترش آویزان بود، گذاشت. افسوس خورد که کاشکی در زمان پیشرف های بزرگ زندگی می کردند. آنوقت آن همه فرصتهای زیاد باقی مانده را صرف عبادت و نزدیکی به پروردگار و تقرب جستن به ساحت امام عصر(ع) می کردند. با خود فکر می کرد، آیندگان چقدر آسوده خواهند بود چراکه تنها چند روز قبل از موسم حج عزم سفر می کنند و حتی می توانند همه ساله به حج مشرف شوند انقدر که اقا را مشاهده کنند. یاد ملامیرصادق افتاد، شاید او هم دیگر مجبور نبود به خاطر منبر و روضه محرم و قولهایی که داده بود، از سفر حج صرف نظر کند و آن را به تأخیر بیندازد. دلتنگ او شد.7 ماه پیش، روزی که تازه می خواست سفر را آغاز کند، برای خداحافظی رفته بود پیش ملا، بعد از نماز کمی صبر کرد تا مسجد، خود را از جمعیت سبک کرد. پس برخاست و کنار سجاده اش قرار گرفت و گفت:

 ــ قبول باشد برادر جان.

 ملا، دعای فرج میخواند. سر برگرداند و چشم در چشم او دوخت:

 ــ قبول حق، آقا میرعلی! ببینم، مگر تو امروز عازم سفر نیستی؟

 ــ بله، همین طوره.

 ــ خُب، پس چرا الان اینجایی؟ کارهایت را کرده ای؟

 میرعلی لبخند خشکی را میهمان لبانش کرد و گفت :

 ــ نگران نباش؛ همه کارها ردیف است. آمدم مسجد تا از شما خداحافظی کنم.

 ملا نگاه پدرانه ای را روانه چهره میرعلی کرد و گفت:

 ــ می دانم، اما این وظیفه من بود تا سراغ تو بییم. قصد داشتم تا بعد از نماز یکسره بییم منزلتان تا هم از تو التماس دعا بخواهم و هم به سولماز خانم بگوییم، اگر کاری، کمکی، چیزی خواست به من بگوید.

میر علی اندهناک گفت : چه التماس دعایی برادرجان! امسال من از طریق رونق در کسب و کار در بازار و شما هم از طریق برکت در مالتان، هر دو مستطیع شدیم. از کجا معلوم که سال دیگر نیز استطاعت داشته باشیم. همانطور که سالهای پیش برای خرید حتی یک شتر، برای سفر پول نداشتیم. شما در حالی التماس دعا می گویید که خود می توانستید با من همسفر شوید، اما نخواستید و روضه و منبر را ترجیح دادید.

 ــ میرعلی! من قول داده ام.

 میر علی حرفی نزد، تنها به دانه های کوچک تسبیح که بی وقفه و به دنبال یکدیگر در دستان ملا چرخ می خوردند، خیره شد.ناگهان تکان شدیدی به رشته افکارش گره انداخت. از شدت ترس، دو دستی بر گردن شترش پناه گرفت. صدایی از پشت سرش با خنده گفت :

 ــ نترسی حاجی!

 و وقتی به سمت صدا سرچرخاند، جوانک به زمین اشاره کرد و ادامه داد :

 ــ شترت سنگی درشت را از زیر پا رد کرد و به همین دلیل لحظه ای تعادلش را از دست داد.

 ...ادامه دارد !!!

 

تهیه شده در گروه اینترنتی انتظار یار 

 

SocialTwist Tell-a-Friend

منتظر کوچولو یکشنبه سوم اردیبهشت 1385  نظر بدهيد!
واقف اسرار نهان

اندر آن دم كه كني عزم گناه............گر كند كودكي از دور نگاه

شرم داري ز گنه در گذري............پرده عصمت خود را ندري

شرم بادت ز خداوند جهان............كه بود واقف اسرار نهان

نگران است به تو در گه و گاه..........تو كني در نظرش عزم گناه؟؟؟

 

فرستنده : baharedelam_mahdiii@yahoo.com

 

 

دل نوشته :التماس دعا

مهدی جان....
 مولای مهربانم.....

ای کاش پروانه ای بودم خوش طرح و رنگ, تا بالهایم را به زیر قدومت فرش می کردم...
تا با گلها سخن می گفتم...
تا
عطر نرگس را می دانستم و بویش را ز نامحرمان طلب نمی کردم....
کاش پروانه ای بودم تا بالهایم را به گرمی نگاهت می سوزاندم....

ای کاش بادی بودم نا آرام, تا در جستجویت, بیابانهای غیبت را زیر پا می گذاشتم...
تا چهره
نامردی و ظلم را, به خشمی از جنس کولاک,
به تکانی می زدودم....
تا هوهو کنان پیام انتظار
را در سراسر گیتی فریاد می زدم...

ای کاش صخره ای بودم سفت و سخت, تا استراحتگاه خسته دلان هجران دیده ات می گشتم...
تا از ناملایمات و
هزار رنگها ذره ای دلخسته نمی شدم....
تا محکم و استوار بر
زمین انتظار پای می کوبیدم....

ای کاش موجی بودم با وقار و پر ابهت, موجی که جز در دامان ساحل وصال آرام نمی گیرد...
موجی که هدفی والاتر از نشستن بر
ساحل عشق هیچ نمی داند...

ای کاش صحرایی صاف و بی ریا بودم...
صحرایی که
خیمه نشین غیبت در آن سکنی می گزید...
صحرایی که
رنگ بیگانه در خود نمی پذیرفت...
صحرایی که در سکوت بی پایانش, همنوای نجوای
"امن یجیب و المضطر" ات, به لرزه در می آمد...

ای کاش رودی بودم  ناآرام, تا جاری و صبور, به امید رسیدن, لحظه ای از حرکت باز نمی ایستادم...
تا جز برای
وصال تو قدم از قدم بر نمی داشتم...

ای کاش شمعی بودم روشن, تا شعله عشق را زمزمه می کردم...
تا از فراقت ذره ذره وجودم آب می شد و جز
یاد روشنی,
دیگر چیزی به خاطره ها نمی ماند...

ای کاش برگی بودم سرخ گونه, تا در خزان ادینه های بی تو بودن, بر باد می نشستم,
تا در
دیار امید و بهار دوباره می روئیدم...

ای کاش پرنده ای بودم سبکبال, تا به سویت پر می گشودم...
تا
دیار غربت را ترک گفته, مستانه به خیمه گاهت می رسیدم....
تا در
سایه سار محبتت آرام می گرفتم...

اگر ابر بودم, به سان آبشار, به پهنای صورت آسمان می گریستم....
اگر کوه بودم, در فراقت کویر را به اغوش می کشیدم....
اگر دریا بودم, بر سر نامحرمان می خروشیدم و با موجهایم بر سر روزگار نامردی می کوبیدم...
اگر درخت بودم, سایه سار مهر را بر سر منتظران هجران دیده ات می گشودم....
اگر انسان بودم.................
اگر منتظری چشم به راه بودم................

ای کاش انسانی بودم شنوا, تا درد دلهای شبانگاهیت می شنیدم و وجود نازنینت را بیش از این نمی ازردم....
ای کاش منتظری بودم چشم به راه, تا بندبند وجودم را مهیای ظهورت می کردم....
ای کاش انسانی بودم بینا, تا حضورت را لمس می کردم و ظهورت را عاجزانه تمنا می نمودم....
تا از ظلم و جفای نامردان پلک فرو نمی انداختم. می تابیدم و منتقمشان را به
نوای العجل فرا می خواندم....
ای کاش
منتظری بی آلایش بودم تا رنگ نامردی را در هوای انتظارمان حس می کردم و چاره ای از برای آمدنت می اندیشیدم....
ای کاش منتظری بودم استوار و سخت کوش که جهان را مهیای آمدنت می ساختم....
ای کاش منتظری بودم نغمه سرا, تا نوای آمدنت را به جهانیان نوید می دادم...
ای کاش منتظر بودم, منتظری راستین که رنگ نیرنگ و دروغ و نفاق را نمی دانستم....
 

 ای کاش آنگونه باشم تا حجابی از برای آمدنت نسازم...
محبوبا........................

التماس دعای فرج

پیامبر اسلام(ص):
بهترین اعمال امت من انتظار رسیدن فرج است از نزد خدای عزیز جلیل.

با تشکر از این دوست بزرگوار...

"اجرکم عندالله"

 

 

SocialTwist Tell-a-Friend

منتظر کوچولو دوشنبه سوم بهمن 1384  نظر بدهيد!
موضوعات

قرآن و عترت

مهدویت

گفتگو

حجاب

چشمه سار عشق

واحد ادب و هنر

واحد معرفت

مطالب علمی

راه محمد صلی الله علیه و آله

واحد ضد صهیونیست

 


 

امکانات سایت
خوش آمديد ميهمان
آمار بازديد:


نويسندگان :

 

لينک دوستان

عضویت در گروه اینترنتی انتظار یار

 

امكانات ديگر


 

 
 
 
 
 
 

www.waiting.ir

 

All Right Reserved By alm.ir

Design & Copyright & Supporting Tools By
Waiting University

این قالب فقط برای وبلاگهای عضو دانشگاه مجازی انتظار تهیه شده است و استفاده از آن در موارد دیگر مستلزم پرداخت هزینه طراحی خواهد بود