|
هو المنتظر
سایه : واااای! نمیدونی که چقدر امروز خوشحالم! میخوام بال در بیارم... تو پوست خودم نمی گنجم!
هادی : انشاءالله که خیره ! به سلامتی!
سایه: نمی خوای بپرسی که چرا این همه خوشحالم؟!
هادی: خوب اگه لازم بدونی خودت حتما میگی!
سایه : از دست این اخلاق تو ! هیچی دیگه قراره خواهرم از سفر بیاد! وااای که چقدر دلم براش تنگ شده! آخه میدونی الان نزدیک به 10 ساله از نزدیک ندیدمش! تو این مدت عکس و بعضی وقتا فیلم برام میفرستاد! ولی خب اینکه الان میتونم از نزدیک ببینمش! خیلی هیجان داره مگه نه !
هادی : شاید! بالاخره حتما یه چیزی بوده که این همه شاعرا از فراق و هجران صحبت کردن دیگه !
سایه : بـــــــلـــــه! البته از وصالم حرف زدنا ! نمی دونم تو چرا همش تو مایه های ناله و ... اینایی! دل آدم میگیره! تو رو خدا حالمون رو نگیر روز به این قشنگی!
هادی: بله چشم!
سایه: چشمتون بی بلا! آخ داشت یادم میرفت! کلی کار دارم! مثلا فردا قراره آبجیم بیاد از سفر! من هنوز هیچ کار نکردم! باید برم آرایشگاه! بعد بگم یه گوسفندی چیزی ردیف کنن!
دیگه دیگه! یه دستی سر و روی خونه بکشم! حیاتو آب و جارو کنم! باید برم یه لباس مناسبم بخرم! آبروم نره فردا بالاخره اون این همه مدت تو خارج بوده باید کلاس کارو حفظ کرد!
دیگه ...
هادی: خلاصه یعنی میخوای حسابی خودتو واسه فردا آماده کنی! واسه یه مسافری که خاطرش خیلی واست عزیزه! همه جوره باید آماده باشی که نکنه فردا که مهمونت رسید کار مونده داشته باشی! ساعتتو کوک میکنی که صبح زود بلند شی که یموقع خواب نمونی و نتونی بری استقبالش و بقول معروف از قافله جا بمونی! و...
(هنوز حرفای هادی تموم نشده بود که سایه ادامه داد)
سایه : باز دوباره چی شده! دیگه چه حرفی زدم که فیل شما یاد هندوستان کرده؟ خدایی ناکرده حرف بدی زدم؟!!
هادی :(با خنده) نـــــه! اتفاقا هم حرفات حرفای قشنگی بود هم رفتارت کاملا درست و منطقی اگه منم جای تو بودم شاید همین کارایی که قصد انجامش رو داری انجام میدادم!
سایه: آخیییییییییییش! پس این دفعه شانس آوردم! خوشحالم که این بار نزدم تو اوت!
هادی: منظورت چیه؟!
سایه: هیچی بابا...! بیخیال شیم بهتره! اصلا بگو ببینم پس تو یهو رفتی تو حس چرا؟!!!
هادی: آهان! پس مشکل اینجاست! خب راستش این اتفاق یه تلنگر جالبی واسه من بود!!! که فک کنم دیگه بی حساب شدیم!
سایه: چه جالب!!! حالا چی بود که خودمونم بی خبریم؟! بفرمائید تا ما هم از کرامات نهفته خودمون با خبر بشیم!
هادی: باشه حتما! همین محاوره کوتاهی که با هم داشتیم منو متوجه یه مسافر کرد!
یه مسافری که مثل مسافر تو خیلی وقته تو سفره ... ولی هر وقت سراغش رو میگیرن ... میگه بزودی میام شک نکن!!! در ضمن عجله هم نداشته باش!
ولی یه فرقی داره با مسافر تو... نه تنها با مسافر تو بلکه با تمام مسافرای دنیا فرق میکنه! انگار همه یادشون رفته که اونم مسافره... تازه چه مسافری...!!!
سایه:(کنجکاو) خب! چه فرقی میکنه؟ چرا یادشون رفته؟ کیه؟ چرا رفته سفر؟ چرا...
هادی: دوباره شروع شد؟ سوزن جنابعالی دوباره گیر کرد؟!
اگه صبر کنی میگم... خب کجا بودیم؟ آهان!
تو تمام دنیا همون طوری که خودت گفتی وقتی مردم قراره واسشون مهمون بیاد کلی تدارک می بینن و همه چی رو واسه پذیرایی مهمونشون مهیا می کنن! مخصوصا اگه واسشون عزیز باشه و دوباره مخصوصا اگه خیلی وقت باشه که ندیده باشنش و بقول معروف تو فراق و هجران و... طرف باشن که دیگه هیچی!!!! از وقتی که بفهمن قراره بیاد آروم و قرار ندارن تا اون لحظه وصال که دیگه گر می گیرن و سعی میکنن با اشک چشم آتیش فراق و یا شایدم وصالو خاموش کنن!
اما مسافر ما از این قاعده مستثناست!
انگار هیشکی شوق و ذوقی نداره واسه پذیرایی اش ! هیشکی منتظرش نیست! با اینکه همه دنیا یجورایی میدونن که بزودی زود میاد اما اصلا قرارشون رو از کف ندادن و واسه لحظه وصال پر پر نمی زنن...!!!
این مسافر غریب امام زمان و مکانه! منجی بشریت! کسی که هممون بظاهر انگار منتظرشیم! اما تو عمل هیچ کاری واسش نمی کنیم! چرا؛ ببخشید یه کار مهم واسش انجام میدیم!
واسه اون عزیز غایب از نظر غربت و خون دل و شرمندگی و دل شکستگی و اندوه و غم و...کادو میفرستیم!!!!
.....
...
..
.
... بد نیست اینم بگم!!! حاجی اشرفی مازندرانی که یکی از علما و مجتهدین والا مقام بود... روزی به یکی از افرادی که برای زیارت قصد مشهد رو داشته نامه ای رو میده و میگه بندازش تو ضریح امام رضا(ع) و روز آخر که قصد برگشت داشتی جواب این نامه رو بگیر....ببینید چه مقامی!!! با چه اطمینانی میگه جوابو بگیرو بیار.....طرفم روز آخر غصه اش میگیره و میگه آخه مگه میشه همچین چیزی؟! تو همین حین حالت مکاشفه ای براش پیش میاد... امام رضا(ع) رو می بینه که بهش میگه: جواب حاجی اشرفی رو اینطور بده:
آئینه شو جمال پری طلعتان طلب....... جاروب کن تو خانه و پس میهمان طلب
سؤالم این بوده که چه کنیم تا خدمت امام زمان(عج) برسیم؟!!! خوب اینم جوابش!!!
منم میخوام از این استفاده کنم و بگم واقعا ما آماده ایم یا نه اگه آقا انشاءالله بیان ما هم مثل اونایی میمونیم که ساعتمون زنگ نزده و خواب موندیمو از قافله هم جا موندیم!!!
ای کاش ما هم واسه اومدن آقامون آماده آماده باشیم!!!
و نشه یموقع اگه آقامون اومد غافلگیر بشیم و به چشم یه مهمون ناخونده بهش نگاه کنیم!!!!!
بلکه خونه دلمونو واسه استقبالش جارو کنیم و مثل تموم مهمونا واسه اومدنش لحظه شماری کنیم و همه چی رو هم حاضر کنیم که یه موقع ضایع نشیم!!!!
اللهم عجل فی فرج مولانا صاحب الزمان(ارواحنافداه)
پی نوشت :
منتظر نظرات شما هستیم... 
|